رادینرادین، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

رادین ثمره پاییزی عشقمون

حمیدرضا جوونم ممنووووونتم عشققققمممممم

این مطلب رو برای حمیدرضا جوونم مینویسم و برای اینکه رادین هم بخونه و همیشه قدردان زحمات بابای مهربونش باشه.... رادین جوون: بابا حمیدرضا در طول 9 ماه بارداری من تمام تلاشش رو برای آرامش و راحتی من کرد و از هیچ کاری دریغ نکرد که با آرامش من تو هم در آرامش رشد کنی. خیلی از بد اخلاقی ها و بهانه گیری های منو در کمال صبر تحمل کرد و گذشت کرد.شاید خودم هم نمی تونستم اخلاقیات خودم رو تحمل کنم...... در مورد انتخاب بیمارستان و دکتر و ... و موارد جانبیشون هیچ کوتاهی نکرد..... بعد از زایمان هم از نظر رسیدگی به من و شما هم سنگ تموم گذاشت و پا به پای مامانی کارهای مربوط به من و شما و خونه رو انجام میداد و تا الان که شما 21 ...
30 آبان 1390

تشکر از زحمتهای مامانی زری....

پسر نازم: مامانی از روز هفتم آبان اومد پیشمون و تا روز دوازدهم تولدت یعنی تا بیستم آبان پیش ما بود و از ما مراقبت میکرد. مامانی جون واقعا ازت ممنونیم و دستای پرمهرت رو می بوسیم. رادینم، مامانی با وجود سختی که براش داشت - پادرد شدید و دردهای زیاد زانو -  بدون اینکه حتی خم به ابرو بیاره همه سختیها رو به جون خرید و بی منت - مثل همیشه - از ما مراقبت کرد. چقدر سخته این همه فداکاری و مادر بودن چه عشق بزرگیه برای این همه از خود گذشتگی. می دونم که هیچ وقت نمیتونم زحمتهاشو جبران کنم اما امیدوارم بتونم فقط حق فرزندی رو براش به جا بیارم. خیلی دوستت دارم مامان زری و دستات رو می بوسم. الهی که خدا سایه ات رو از سرمون کم نکنه...... ...
29 آبان 1390

رادین جوونمون....

چندتا از عکس های پسملی ما....   اینجا پسرمون حاضر شده که بره برای مرد شدن.....   من عاشق این مدل خوابیدناتم مامانی.....   اینجا رادین 10 روزه است و از حموم روز دهم اومده(رادین همیشه با بابا حمیدرضا جوون میره حموم)     اینم شکل خوابیدن رادین که بازم مثل باباجوونشه ( بابا حمیدرضا هم وقتی میخوابه یه دستش زیر متکاست)   اینم عکس رادین که حاضر شده بره خونه مامانی ها   رادین جوونم من و بابا خیلی خیلی دوستت داریم. عاششششششقتیم ...
29 آبان 1390

اتفاقات خوب.....

سلام پسری...... روز یکشنبه - پانزدهم آبان 90 - باباحمیدرضا شما رو برد حموم و دیدیم که ناف گل پسری افتاد. عسسسسسسیییسسسسم.مبارک باشه گل مامان و بابا.دیگه راحت شدی   روز سه شنبه - هفدهم آبان 90 - با بابا جون رفتیم بیمارستان تهرانپارس پیش دکتر هاشمی و دوباره آز خون دادی...... زردی رسیده به 8.8 .هورررررررررااااااااااااااااا خدایا شکررررررررت. روز چهارشنبه - هجدهم آبان 90 - اولین برف سال 90 .... ایشالا بزرگ بشی 3 تایی بریم آدم برفی درست کنیم ...
19 آبان 1390

رادین، حمیدرضای کوچک.....

سلام مامانی.... اومدم فقط بگم که هرچی بیشتر دقت می کنم شباهتهای بیشتری از شما با باباحمیدرضا پیدا می کنم. شباهت های کاملا یکسان: فرم ابرو ( ابروی شما الان خیلی کم پشته اما فرمش با باباجون یکیه)، بینی، فرم دست ( انگشتهای گوشتالو، ناخن )، فرم پا، نحوه خمیازه، قرمزی چشمات ( وقتی خوابت میاد و یا تازه از خواب بیدار شدی)   الهی قربون جفتتون بشم من. خیلی دوستتون دارم عزیزای من ...
18 آبان 1390

خاطره زایمان....

*** دوشنبه نهم آبان ماه سال یکهزار و سیصد و نود *** صبح ساعت 4:20 بیدار شدیم (من - بابا حمیدرضا جون - مامانی زری - مامانی صفیه). حاضر شدیم و رفتیم دنبال خاله مریم و رفتیم به سمت بیمارستان خاتم الانبیا. بارون خیلی شدیدی هم می بارید. ساعت 5:30 رسیدیم بیمارستان و من و باباجون و خاله مریم رفتیم کارهای بستری رو انجام بدیم و دو تا مامانی ها هم پایین منتظر موندند. باباجون رفت دنبال کارهای بستری و منم با خاله رفتم تو اتاق معاینه و ضربان قلب رادین چک شد و فشارم رو گرفتند و لباسهامو تعویض کردم و لباس بیمارستان رو پوشیدم و خاله مریم هم رفت و من دیگه تنها شدم. کلی استرس داشتم و خلاصه بهم سرم وصل شد و منتظر رسیدن دکتر و کارشناس موسسه رویان ش...
18 آبان 1390

رادین جوونمون هویت دار شد...

شنبه - چهاردهم آبان ماه 90 امروز صبح باباحمیدرضا جوون بعد از گرفتن برگه تست غربالگری رفت ثبت احوال و برای پسر گلمون شناسنامه گرفت (جلد شناسنامه ها رو هم یکی کرد). پسرمون هویت دار شد.....  رادین شبانی ....... عزیزم مبارکت باشه. فقط یه مسئله جالب اینکه ثبت احوال برای شناسنامه هیچ نیازی به برگه انجام تست غربالگری نداشت و این همه سوزن که به پاهای کوچولوت زدن به این زودی لازم نبوده. بابا حمیدرضا جون دست گلت درد نکنه بابایی. ...
18 آبان 1390

اتفاقات بد ......

شنبه 14/08/90 سلام پسرم... امروز صبح خاله مریم ساعت 7 اومد و من و باباحمیدرضا و خاله مریم شما رو بردیم درمانگاه برای انجام تست غربالگری - توی بیمارستان گفته بودن که برای گرفتن شناسنامه حتما باید تست بدی- و ساعت 8:30 نوبتمون شد. واااااااااااااااای الهی مامان برات بمیره. پنج بار سوزن به کف هر دوتا پات زدن تا نمونه بگیرن.کلی گریه کردی عزیزم.خلاصه تموم شد و اومدیم اما بابا حمیدرضا کلی عصبانی بود و میگفت اینا کارشونو بلد نیستن. وقتی اومدیم خونه خاله مریم گفت انگار یه کمی سفیدی چشمای قشنگت زرد شده، البته دو روز پیش بابا جون همین حرف رو گفته بود اما من گفتم که اشتباه میکنه. خلاصه زنگ زدم به بابا حمیدرضا و قرار شد که ببریمت دکتر و باباجون ...
17 آبان 1390

تولد پسر پاییزی ما.....

رادین عزیزمون در تاریخ :     دوشنبه 09/08/1390 شمسی -     سوم ذی الحجه سال 1432 قمری -     سی و یکم اکتبر 2011 میلادی - در ساعت 7:30 صبح با وزن 3400 گرم، قد 52 ، دور سر 36 و دور سینه 34 در بیمارستان خاتم الانبیا (ص) توسط خانم دکتر احیا گرشاسبی، به دنیا اومد. خوش اومدی پسرم. من و باباحمیدرضا عاشقتیم عزیزم. اینم عکس پسرم      ...
9 آبان 1390

نزدیک شدن به پایان انتظار زیبا.....

سلام پسر پاییزی مامان..... گل مامانی فقط چند ساعت دیگه تا دیدن روی ماهت باقی مونده.... خیلی استرس دارم نمیدونم چرا!؟.......... خیلی دلم میخواد زودتر روی ماهتو ببینم از طرفی هم دلم برای تکون خوردنات تنگ میشه مخصوصا مواقعی که انگار داری تو دل مامانی میرقصی... اما خوب دیگه زمان بودنت توی وجودم تموم شده باید بیای تو بغل مامانی.... در کل توی این نه ماه خیلی پسر خوبی بودی و اصلا مامانو اذیت نکردی، امیدوارم همیشه همینطور باشی...... فقط دعا کن که همه چیز به خیر بگذره و تو سالم بیای پیشمون...... همه منتظرتند گل مامانی ...
8 آبان 1390